خبری سراسر ذوووق

:: خبری سراسر ذوووق
تلگرامو باز میکنم...روشنک پیام داده ک کی میای تهران؟

گفتم شاید اخرای اردیبهشت......میگه 16 نمیای؟؟

گقتم نه فک نکنم...چه خبره؟

گفت نامزدیه ...گفتم نامزدی کی ؟

میگه : من 

جیغ میزنم همونجور ک چمباتمه زدم روی صفحه گوشی......مامان میگه چته؟؟ ترسیدممم

و من تند تند تایپ میکنممم..وقت نمیکنم جواب بدم.....ذوق کردم......انگار دختر خودمو دارم شوهر میدم....

روشنک رو میشناسین شما.....اگه نمیشناسین جونم بگه براتون ک :

شهریور 85 بود....یه  روز تابستونی گرم ک رفته بودیم ثبت نام دانشگاه....چشمای رنگیش و تیپ خاصش جشممو گرفت......مدام با نگاهم دنبالش میکردم...

اپیزود بعدی رو اول دانشگاه بود......صبح اولین روز وارد سالن دانشگاه شدم..دیدمش ..نشسته بود بین دو سه تا دختر دیگه....

من خجالت میکشیدم.....دختر 17.5 ساله ای بودم ک از شهرستان اومده بود تهران....گفتم شاید این دختر تهرانی ها منو نپذیرن تو جمعشون.....زدم دل و به دریا و وارد جمعشون شد.....

الحق دخترای گرمی بودن.....روزای اول همه با هم بودیم ...بعدش ولی دسته دسته دوستای صمیمی تری شدیم...در نهایت موندیم من و روشنک ...همون چشم رنگیه ک خااص بود.....بعدها دوست سومی هم به جمعمون اضافه شد.......ده ساله از دوستیمون میگذره ......قد  یه خواهر واسم عزیزه....

میدونستم یه سالیه با یکی داره اشنا میشه.....از اونجایی ک دوست ندارم زیاد پاپی رابطه کسی بشم ک چی شد؟؟ به کجا رسیدین؟؟ درباره همه چی حرف می زدیم الا رابطه اش......

و جالا تو یه شبی ک حال خوشی هم نداشتم زیاد می شنیدم ک تا چند ماه دیگه عروس میشه....

بعد چند روز هنوز ذوقشو دارم....

عروس چشم رنگی خاص من مباارکت باشه...

منبع : ناگفته های یک عدد منخبری سراسر ذوووق
برچسب ها : دختر ,دانشگاه ,میگه ,گفتم ,روشنک ,گفتم شاید

روز طلایی

:: روز طلایی
سه شنبه ها روزخنثی بوده همیشه واسم.......یه روزی ک نه رخوت شروع هفته رو داره...نه شنگولی آخر هفته...مث یه خط صااافه....

دوماهیه اما سه شنبه ها برام معنی خوبی میده......سه شنبه ها صب روآف کردم و کل هفته به ذوقش میرم سرکار....

راستش من هیج وقت دل خوشی از جمعه ها نداشتم چون هیچ وقت نتونستم ازش درست استفاده کنم....از ظهر به بعدش هم ک رخوت اول هفته بعدش می اومده به جونم...

ولی سه شنبه ها صب فرق میکنه....کلییی برنامه واسش میریزم....از نوع صبحونه ای که اون روزمیخوام بخورم تا هزار تا کار خرده ریزدیگه...

امروز یه روز طلاییه واسه من...........

واسه شما کدوم روز هفته حکم روز طلایی رو داره؟

 

منبع : ناگفته های یک عدد منروز طلایی
برچسب ها : هفته

به قاطعیت.. با تشدیدددد سرماخوردگی خرر است!!

:: به قاطعیت.. با تشدیدددد سرماخوردگی خرر است!!
سرماخوردگی خر است!! 

اینو منی میگم ک از جمعه درگیر یه ویروس وحشی ام...

سیر بهبودی شدیدا کنده و روز به روز بیشتر آدمهای اطرافمو دارم مریض میکنم و این باعث عذاب وجدانم شده....مریضیه خیلی مهلکیه ک آدمو از همه چی می اندازه.  این دو سه روز واقعا با بدبختی رفتم درمونگاه و همش در آرزوی چهارشنبه تعطیل بودم.  

و حالا در آستانه این روز تعطیل بریم ک داشته باشیم یه استراحت تپل در,چهارشنبه پاییزی.. شاید بهبودی قدری سیر تند تری بگیرد منبع : ناگفته های یک عدد منبه قاطعیت.. با تشدیدددد سرماخوردگی خرر است!!
برچسب ها :

کلاس عکاسی

:: کلاس عکاسی
وسط گیر و دار شلوغی این روزا کلاس عکاسی ثبت نام کردم....عشق دیرینه من عکس گرفتن بوده ....عشق این بودم و هستم ک یکی ازم عکس بگیره......چند وقت پیش ها پسردایی دوستشو فرستاد ک واسش دندونشو درست کنم.....

دوستش موسسه هنری داشت.... از کلاس گرافیک و نویسندگی بگیر تا عکاسی و تبلیغاات.....هر دوره جدیدی ک شروع میشد پیغوم میفرستاد ک فلانی از دستش نده....تنبلی میکردم راستش و هر با یه یهونه ای نمیرفتم... تا ااینکه این کلاس خیلی وسوسه ام کرد....

کلاس جامع  عکاسی... سکشن ویژه افراد شاغل... دوازده تا سه و نیم ظهر پنج شنبه... 

گفتم یه بارم ک شده از مامن امن و روتین هر روزه بیا بیرون....ثبت نام کردم....گرچه ک صب و عصرش هم درمونگاهم و کلا پنج شنبه ها به شلوغی میگذره واسم ولی چیزایی ک دارم یاد میگیرم ارزششو داره.....

دنبال کردن علاقه همیشه ارزش خیلی خیلی سخت کشیدن هم داره....روزی میرسه ک از خودت برای احترام به خودت و علاقه ات متشکر میشی...

 

منبع : ناگفته های یک عدد منکلاس عکاسی
برچسب ها : کلاس ,خیلی ,عکاسی ,کلاس عکاسی

اوهههه چقد کامنت !

:: اوهههه چقد کامنت !
بعد مدت خیلی زیادی وبلاگو باز کردم....

مرسی از کامنتهای خوبتون....مرسی از بودنتون.....

در مورد اون چند نفری هم ک زیادی حرف زده بودن بگم ک اگه هدفشون عصبی کردنه منه ک عرض کنم خدمتشون بسیار وقتشونو دارن تلف میکنن..چون من وقتی یه کامنت نامربوط از یکی بخونم بقیه رونخونده پاک میکنم...

در مورد رضا پرسیده بودین خیلی هاتون....ما هنوزهستیم با هم ...کما فی السابق خوب و البته هدف دار....هر دو کار میکنیم و پایه های زندگی روداریم میچینیم....

صحبت های رسمی هم البته شده ولی برنامه برای چند ماه دیگه است...اینم در پاسخ دل نگرونی یه سری دوستان......

سفر هم جاتون کلی خالیی خوش گذشت .....کلیییییییییییییی.....ما قبل محرم برگشتیم..یعنی ک تاریخ پست ها اگه خونده شه مشخصه کی رفتیم ..یه سری کاسه داغ تر آش اومدن گفتن چرا تومحرم رفتی؟ واقعا چه درگیری هایی دارن ملت........موندم من تو کارشون...البته اینا همه از بیکاری و بطالت آدمهاست ...وگرنه کسی ک کار داشته باشه اصن براش چ اهمیتی داره من تومحرم میرم سفر یا هرچی!! چ برسه بخواد بیاد کامنت بزاره ......

فک میکردم دوره عقده گشاییی توفضاهای مجازی گذشته ول گویا نچچچچ :))))))))

روح وروانم خرسند شد بسی از خوندن کامنتاتون از همه نوعش :)

 

منبع : ناگفته های یک عدد مناوهههه چقد کامنت !
برچسب ها : البته ,کامنت

خوب خووووب خوب خوبید؟

:: خوب خووووب خوب خوبید؟
خوب خوب خوووووب بازم دفترخاطرات مجازی من....

اینکه چرا کمترمینویسم اینه که واقعه های زندگیم خیلی محرمانه شدن..........محرمانه نه از اون جهت جنایی نه.....محرمانه از اون جهت که ترجیح میدهم حتی بازگو هم نکنم....چه برسه به اینکه جایی بنویسمشان....

روزگار میگذره با کارو کار ........

تو این گیر ودار ،خوب اتفاقای قشنگی هم می افته که توی اینستاگرام به تصویر در میاد...

هفته دیگه بعد از هشت ماه ممتدکار کردن یه هفته ای میرم استانبول....برای اولین بار 

واینکه بیشتر به اینجا سر میزنم از این به بعد...............قول میدم اول به خودم بعدم به شما...

راستی مهرتون خوش میگذره؟

منبع : ناگفته های یک عدد منخوب خووووب خوب خوبید؟
برچسب ها : محرمانه

کاش یاد بگیرم که با خیالات خودم کسی رو قضاوت نکنم....

:: کاش یاد بگیرم که با خیالات خودم کسی رو قضاوت نکنم....
روز شلوغیه...درد داره..اونقدر که وقتی میخوام معاینه اش کنم حس میکنم دستم میسوزه از گرمی صورتش......اونقدر درد داره که جواب سوالهامو با ناله میده......دندونش عصب کشی میخواد...سوزنو میزنم....عکسشو میگیرم و میره که حساب کنه..از پذیرش مضطرب هی نگاهم میکنه..با سرم میگم چیه؟ میاد میگه این قیمت بدون روکشه؟ میگم چقد بهت گفتن؟ میگه دویست و شصت....میگم اره روکشش هم دویست و پنجاست.....برمیگرده سمت همراهش... باز با اضطراب مکالمه ای میکنن و میره سمت پذیرش....کلافه میشم....شلوغه و میخوام زود واسش شروع کنم که به مریض بعدی برسم..میرم بهش میگم سریع کاراتو بکن بیا دیگه....میگه باشه...میاد میخوابه...شروع میکنم به کار... هی که پوسیدگی ها رو برمیدارم دندون گووود تر میشه..... به این فک میکنم که حالا کی اینو پر کنه.ای دل غافل هی داره میره زیر لثه پوسیدگی........همینجور که دارم کار میکنم با وجود بی حسی درد شدید داره....به مدخل ورودی هر کانال که میرسم میپره...مجبورم هی کارو قطع کنم... تزریق داخل کانال و ادامه......کلافه میشم...میگم چند وقته درد داشتی ؟؟میگه یه ماه!!خیلییی درد داشتم...

تشر میرم بهش که چرا زودتر نیومدی!؟ گذاشتی انقد التهاب جمع شه. انقد دندون خراب شه بعد بیای!؟! میگه راستشو بهت میگم پول نداشتم......در لحظه خفه میشم.......یه دقیقه ای واقعا نمیتونم چیزی بگم ...خودمو جمع میکنم و میگم حالا عیب نداره... الان قشنگ تخلیه اش میکنم و تمیزش میکنم دردش اروم میشه.........از خودم بدم اومد که چرا فک نمیکنی و حرف میزنی!!؟

گاهی ادمهایی رو میبینی که در عین اینکه ساکت هستن 

..در عین  اینکه شاید حتی ندونن... چیزای بزرگی بهت یاد میدن......جمله ای که اون گفت شاید برای اون هیچ معنی اضافه ای جر همون چند کلمه نداشت ولی برای من درس بزرگی بود که یادآوری کنم به خودم که قضاوت نکنم کسی رو........تا قبل از اینکه اون جمله رو بگه با خودم میگفتم عجب ادم یلخیی هستش....که دندوناش براش مهم نیست.....به خودم اجازه داده بودم فک کنم اصن درباره اش... که تو ذهنم واسش رای صادر کنم....و محکومش کنم....و انقد تو ذهنم محکوم باشه که به خودم اجازه بدم بهش تشر برم........بدون اینکه حتی یه لحظه با خودم فک کنم شاید کاری که از نظر من توجیه ناپذیره واسش دلیل موجهی هم وجود داشته باشه.....کاش یاد بگیرم دیگه با خیالات خودم کسی رو قضاوت نکنم..... 

منبع : ناگفته های یک عدد منکاش یاد بگیرم که با خیالات خودم کسی رو قضاوت نکنم....
برچسب ها : میکنم ,میگم ,میگه ,اینکه ,قضاوت ,شاید ,قضاوت نکنم ,خیالات خودمی ,خودم اجازه ,کلافه میشم

لطف زیادی مایه دردسره...

:: لطف زیادی مایه دردسره...
اپیزود اول..چند ماه پیش...

رییس درمونگاه یه اقای قد بلند جوونی رو میاره تو کابین من که ایشون تو تیم ملی تکواندو هستش ...خانوم دکتر دندوناشو ویژه درست کن...میگم بفرمایید رو یونیت..دندوناش کار زیاد داره... شروع میکنم و کم کم واسه همه کاراش بهش نوبت میدم.....

اپیزود چندم... دیشب

اخرین جلسه ای که باید می اومده...سرم خیلی شلوغه....رو سه یونیت کنار هم مریض دارم..یه دندون تو یونیت کناری می کشم و میام تو یونیت خودم که این اقا نشسته.... میخوام سوزنشو بزنم...سرشو با دستاش گرفته..میگم چیزی شده میگه نه و دهنشو باز میکنه..سوزنشو میزنم و میرم سراغ اون  یکی یونیت پیش اون یکی مریض..

کارشو انجام میدم و برمیگردم تا اخرین کار این تکواندو کار و انجام بدم .....کارش که تموم میشه میگم مسواک یادتون نره و دیگه خداحافظ شما...میرم ولو میشم رو صندلی محل استراحت پزشکان..بس که خسته شدم..داره میاد رد شه که صدام میکنه.. میرم ببینم چی میگه.. یه سوال چرت میپرسه و بحث رو میکشه به اینجا که میخواد باهام صحبت کنه.

میگه اینجا نمیشه...یه جای دیگه..گفتم اینجا نشه هیچ جا نمیشه..اگه باید بگین بگو..اگه هم نه که به سلامت...

این پا و اون پا میکنه و میگه که هر شب تو فکرتم...خواب ندارم....رو قلبم یه وزنه است از عشقت....وقتی میبینمت قلبم تو سینم جا نمیگیره از تپش...

خنده ام میگیره.... میزنم زیر,خنده...میگه خنده هم داره ولی من باید میگفتم بهتون که چقد تو فکرتم....گفتم خووب؟در,ازای گفتنت انتظار داری من چیکار کنم... میگه هیچی.. ولی راستش...

نمیزارم حرفش تموم شه بهش گفتم شما حرف دلتو زدی ..از دست من هیچ کاری بر نمیاد... خداحافظ...

ده دقیقه میگذره زنگ میزنه درمونگاه که با دکتر فلانی کار دارم..دستیارم بهش میگه من دستیارشم کارتون؟میگه با خوش کار دارم....دستیارم میگه کار شخصی نداریم...کاری دارین بگین من انتقال میدم.....و از اونور گوشی قطع میشه....

حالم خراب میشه.فوری لباس میپوشم و زنگ میزنم راننده ام....میخوام برم خونمون....

از تصور اینکه تمام مدتی که من برای این ادم کار میکردم اون چه فکرایی با خودش میکرده حالم به هم خورد....

 

با خودم فک میکنم چرا انقد بعضیها جنبه ندارن....چرا تا چهار تا احترام بهشون میزاری یابو ورشون میداره!؟ 

این جور ادمها مجبورم میکنن یه ادم خشک و عصبی باشم سر کار....که لطف زیادی گویا مایه درد سره!!

منبع : ناگفته های یک عدد منلطف زیادی مایه دردسره...
برچسب ها : میگه ,یونیت ,گفتم ,خنده ,میشه ,میکنه ,دارم دستیارم

افق تفکرت چقدر وسیعه!؟

:: افق تفکرت چقدر وسیعه!؟
درمونگاهیی که میرم دو تا دستیار ثابت بهم داده....دستیار ثابت صبح و دستیار ثابت عصر....

نود درصد عکسایی که میگیریم تو درمونگاه با همراهی دستیار ثابت عصرم میگیرم....

کلی از این عکسها هم میزارم اینستاگرام.....یه روز ظهر زیر عکسی که تازه گذشته بودم...یکی از همکلاسیای دوره دانشگاه اومد نوشت که نسااا با دستیارت زیادی صمیمی شدی هااااا!!از فلان کس یپرس بیین عاقبتش چی شده که با دستیارش صمیمی شده!؟

یه لحظه هنگ کردم از خوندن کامنتش و عصبانی شدم.....کلی با هم زیر,اون پست و به صورت خصوصی تو تلگرام بحث کردیم.. 

بهش گفتم تو منو میشناسی همه آدمهای اطرافم دوستم هستن و  واسه همه یه حریمی دارم که اگه بخوان وارد اون حریم بشن کلا میگذارمشون کنار...فرق نداره اون طرف دستیارم باشه یا حتی تویی که شش سال باهام همکلاسی بودی....

اینا رو که گفتم مکث کرد....گفت ببخشید یادم نبود تو خودت بلدی چی کار کنی....

از این جور نگاه آدمها متنفرم....که آدمهای اطرافشون رو با درجه اجتماعیشون لول بندی میکنن.....برای من چیزی به اسم دستیار وجود نداشت هیچ وقت...دستیارای من از روز اول دوستای من شده بودند.....و حالا یکی اومده بود به خیال خودش نصیحتم میکرد که هیییی حواست باشه سوار نشه سرت دستیارت!!!!

بعد کلی اعصاب خوردی فقط تو دلم تاسف میخوردم به حال ادمهایی که انقد افق تفکرشون کوچیکه.....

منبع : ناگفته های یک عدد منافق تفکرت چقدر وسیعه!؟
برچسب ها : دستیار ,ثابت ,دستیار ثابت